تبليغاتX
خائن
 
می نویسم تا آزادم
 

این قلب ما هم چند وقته جفتک اندازی هاش بیشتر شده به خصوص از عصر تا حالا.

نمی دونم دلیل این همه اذیت کردنشو.

امشب که خیلی بیشتر داره اذیت می کنه.

فکر کنم اون هم از حرکت خسته شده و قصد ایستادن داره.

اگه فکر کرده می برمش دکتر که کور خونده.

حالا می جنگیم تا یکیمون پیروز شه.

برم بخوابم.

فردا ساعت ۹ باید کرج باشم

یک محاکمه مهم اونجا دارم.

امیدوارم خبرش اختصاصی شه.

تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز     می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:32  توسط یک خبرنگار  | 

عید سعید فطر عید یک ماه بندگی بر تمام روزه داران مبارک.

یک ماه دیگر و سالی دیگر گذشت.

سال دیگر هم خواهد آمد و معلوم نیست چه کسانی بین ما نباشند.

مانند عید امسال که ننه جون، عطا افشاری و ..... بین ما نیستند.

امروز شروع خوبی برام نداشت.

وقتی به روزنامه رفتم با دین تابلو اعلانات ناگهان در جا میخکوب شدم.

دو تن از همکارانم فوت شده بودند.

مرحوم صفدریان مدیر مسوول روزنامه ایران سپید جانباز روشن دل روزنامه ایران شامگاه پنج شنبه پس از تحمل سال ها رنج  بر اثر ایست قلبی به جمع یارانش پیوست.

دومین همکار دوست داشتنی که از پیش ما رفت مرحوم کاظمی بود.

کسی که همیشه لبخند به لب داشت و تمام تلاشش برای رفاه اعضای خانواده اش بود.

او هم پنج شنبه در خانه سکته کرد و ما را ترک کرد.

 باز هم سکته لعنت به این ایست قلبی .

روحشان شاد.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:9  توسط یک خبرنگار  | 

امروز ماموریت بودم.

رفته بودم قزوین.(نخندید)

تا غروب آنجا بودیم همه جا رفتیم.

دادسرا، اداره آگاهی و دادگاه.

همکاری مسوولان استان با من و همکار راننده ام عالی بود.

کاش در تهران همینطور با خبرنگاران رفتار می شد.

الان هم دارم آهنگ های شجریان که علی جزایری گرفتم را گوش می دم.(علی دستت درد نکنه)

خیلی وقت بود از موسیقی سنتی دور شده بودم.

به یاد گذشته افتادم .

شب های که تا آهنگ سنتی گوش نمی دادم خوابم نمی برد.

چه ایامی بود.

هی پیر شدیم.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:32  توسط یک خبرنگار  | 
امشب شب خوبی بود با بچه ها رفتیم فوتبال.

بعد از فوتبال سرماخوردگیم هم بهتر شد به طری که امشب تب نیومده سراغم.

خبرم هم تنظیم کردم.

تازه یک مطلب ماجرا هم نوشتم.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط یک خبرنگار  | 
بازم یک شب دیگر و قصه بی خوابی های من.

تنها خوبیه این بی خوابی ها تنظیم خبر است.

این تو این وضعیت خیلی کمکم می کنه.

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:33  توسط یک خبرنگار  | 
ساعت ۳و ۴۰ دقیقه است و هنوز نخوابیدم.

کلی احیا کردمو حال.

امشب به این نتیجه رسیدم خدایی هست.

کسی که پیامبران و ائمه امامان اویند.

بعدا می گم چطور شد به این نتیجه رسیدم.

 

  نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:41  توسط یک خبرنگار  | 
امشب بلند شدم جوشن کبیر خوندم و قرآن سر گرفتم.

راهشو تو مفاتیح نوشته کامل.

آروم شدم.

می دونم بهم نمی آد اما خوب فکر می کنم در ضمیرم خدا خانه ای برای خودش داره.

خانه ای که پاکترین قسمت این روح و جسمه.

اینقدر حالم خوب شد تونستم ۲ تا خبر تایپ کنم

  نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:55  توسط یک خبرنگار  | 

امروز این سووال را در روزنامه از همکارانم پرسیدم .

آنها هم از این سووال تعجب کردند.

آنها هم جستجوی این سووال را طرد شدن از دین می دانند.

اما یکی از آنها سووالی پرسید" اگر به وجود خدا شک داری پس چرا نماز می خوانی؟"

برای این سووال جوابی نداشتم.

 اما حاضر به ترک آن نیستم.

چون آرامشی که نماز به من می دهد هیچ چیزی نمی دهد.

اما حامد ازم سووال جالبی پرسید.

 او گفت اگر اعتقاد داریم همه چیز دست خدا است پس این وسط قسمت چی می شود. پس اختیار ما کجاست.

یکی کمک کند.

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:17  توسط یک خبرنگار  | 
خدا وجود دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این سووالی است که خیلی وقت ها سراغ ما می آید و به خاطر ترس از کفر سعی می کنیم به جوابش فکر نمی کنیم.

می خواهم به این جواب فکر کنم و به دنبالش بروم هرچه را در مسیرم دیدم در اینجا می نویسم تا به نتیجه برسم.

فقط نگوید کافر شده .

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط یک خبرنگار  | 
گاهی ژیاین دادن به راه از ادامه آن بهتر است.
  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:58  توسط یک خبرنگار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM