X
تبلیغات
خائن
 
نوشته هایم در ساعت 25
 
 

امروز نخستين شماره روزنامه هفت صبح روي دكه آمد.

 صبح با شوق زياد خودم را به دكه روزنامه فروشي رساندم تا جزو اوليت خريداران اين روزنامه باشم.

 روزنامه اي كه از مدت ها قبل تبليغات گسترده اي را در سطح شهر آغاز كرده بود.

با چشم لگوي روزنامه ها را برانداز كردم اما از اين روزنامه خبري نبود.

 دوباره نگاهي با دقت انداختم و به سختي روزنامه را پيدا كردم.

نخستين موضوعي كه نظرم را جلب كرد لگوي نا مشخص روزنامه و صفحه اول شلوغ آن بود

.صفحه اولي كه بيشتر به هفته نامه ها شباهت داشت.

200 تومان دادم و روزنامه اي خريدم.تا ظهر دل تو دلم نبود تا با دقت مطالب را بخوانم.

 بالاخره هم موفق به اين كار شدم .

 انصافا كه مطالب به خصوص مطلب هاي صفحه هاي لايي ارزش خواندن داشت.

البته اگر طرفدار مطالب مجله اي در حوزه هنر ورزش يا خانه داري باشي.

روزنامه رنگ و بوي سياسي نداشت و بدون تحليل به خبر رساني صرف در اين حوزه پرداخته بود.

خب شماره اول بود انتظاري بيش از اين نمي توان داشت.

از بررسي روزنامه كه بگذريم بايد به همكاران در اين روزنامه به خصوص بچه هاي گروه حوادث تولد روزنامه اي ديگر را تبريك بگويم.

همچنين اميدوارم باشم اين روزنامه به آفت تعديل نيرو و تلكس نامه در آينده دچار نشود.

  نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 19:29  توسط یک خبرنگار  | 

سرمون رو مثل كبك كرديم تو برف و راحت از كنار سياهي مي گذريم.

خيلي همت كنيم خودمونو مي كشيم كنار نكنه سياهي بهمون بگيره و كمي كثيف شيم.

زنگ هاي خطر را مي شنويم اما انگار كريم.

بي اعتنا از كنارش مي گذريم.

فكر مي كنيم كه سياهي فقط براي آدم هاي خبيث است و ما تا آخر سياه مي مانيم.

اگه خدايي نكرده گير يه آدم سياه افتاديم اونوقت دادو فرياد مي كنيم كه آي اين جامعه چقدر سياه است.

امروز خبري رو نوشتم كه عمق فاجعه بود.

اما چه كسي به اين فاجعه توجه مي كنه.

خبر يه قتل بوده.

هر روز در اين كشور آدم هايي به قتل مي رسن اينم روش.مگه زلزله يا سيل اومده كه سريع بيايم  وسط گود و با خبرنگارا درباره عمق فاجعه مصاحبه كنيم.

اتفاقي نيافتاده.

يه پسر 11 ساله يه دختره 2/5 ساله را برده تو باغ بهش تجاوز كرده بعد هم كشته جسدو انداخته در چاه.

شايد از اين خبرا زياد در صفحه هاي حوادث چاپ شه اما نه با اين سن

پسر11 ساله تو چه محيطي و تحت چه شرايطي بايد اين كار را بكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باز هم سكوت مي كنم و فقط مي تونم بخش تجاوز را از خبر حذف كنم.

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 20:2  توسط یک خبرنگار  | 

شايد اين پست به مذاقتان خوش نيايد. اما خب آزادي عقيده است و مي توان راحت نوشت.

امروز مي خوام در مورد مردي بگويم كه براي برخي چهره اي ناثواب است وبسيار به او و دوستانش تاخته اند.

اما اين فرد چهره اي محبوب براي من است.

 كسي كه به نظر من مغزي است متفكر در مسائل سياسي.

 كافي است به او پاسخ يك معادله سياسي را بدهيد تا به راحتي معادله اي كه از طريق آن به پاسخ رسيده ايد را برايتان تشريح كند.

هيچ وقت محافظه كار نبوده و پاي اعتقاداتش ايستاده است.

متولد تهران است.

پاي پيروز مناظرات و مدير مسوول روزنامه كيهان.

سر مقاله هايش هميشه خواندنيست.

مخالفان از او به عنوان بازجوي وزارت اطلاعات نام مي برند كه حسين شريعتمداري در جواب آنها مي گويد: بنده هیچگاه بازجو نبوده‌ام ولی بارها ابراز تاسف کرده و می‌کنم که چرا ثواب بازجو بودن در نظام جمهوری اسلامی ایران در نامه اعمال من ثبت نشده است....

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 20:25  توسط یک خبرنگار  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مدت ها بود که فراموشش کرده بودم.

مدت ها بود که ذهنم درگیرش نمی شد.

 

و مدت ها بود که عادت کرده بودم جان دادن یک انسان را بالای چوبه دار نبینم.

اما دوباره به سراغم آمد.

دوباره فکرم مشغول شد.

هنوز جوابی برای پرشش همیشگی ذهنم نیافته ام.

آیا دیدن مرگ یک نفر بالای چوبه دار درس عبرت است؟

بعد از اعدام قاتل معرف به سعادت آباد، شاهدان مرگ دست می زدند سوت می کشیدند و شادی می کردند از دیدن مرگ یک انسان.

من قصدی درباره نفی حکم قصاص ندارم اما حرفم با انسان هایی است که راحت به جان دادن یک هم نوع بر حلقه دار نگاه می کنند و شادی می کنند.

شادی از چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شادی از دیدن مرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا آن مردی که با او دعوایم شد که دختر هفت هشت ساله اش را با لباس مدرسه  به محل اعدام آورده بود.

تااز الان به او درس قساوت قلب دهد.

 به او یاد دهد که در زندگی گذشت نداشته باشد و با هر کس که با تو بد کرد با او بد کند.

شادی کردند از اعدام کسی که حتی نتوانست پای چوبه دار آخرین حرف هایش بزند.

و اما همچنان این سووال باقی ماند آیا اجرای قصاص در حضور مردم بازدارنده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:14  توسط یک خبرنگار  | 

روحش شاد.

  نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 13:56  توسط یک خبرنگار  | 

ناصر محمد خانی امروز برای تبرئه خود مصاحبه کاملا شرم آور با روزنامه 90 داشته است.وی در مصاحبه اش به نکاتی اشاره کرده که وجه او را نزد مردم سیاه تر کرده است. او در مورد شهلا چنان با تنفر حرف زده تا با متهم کردن او به خرابی زندگی اش خود را تبرئه کند.ناصر در این گفتگو مدعی شده چند بار شهلا را با حقارت از خانه اش بیرون کرده اما شهلا با خواهش و التماس از او خواسته تا اجازه دهد به خانه اجاره شان در شمال تهران برگردد.او اعلام کرده از اعدام شهلا خوشحال است و این حکم باید خیلی زودتر اجرا می شد.

آقای محمد خانی کاش این حرف ها را زودتر می زدید تا شهلا هم بود تا از خود دفاع کند.چرا تا حالا سکوت کرده بودید؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر گذشته را فراموش کرده اید حتما یک بار دیگر فیلم خانم افضلی را نگاه کنید تا به یاد بیاورید چطور با شلوارک در کنار شهلا بودید و چه حرف هایی به او می زدید.

با این حرف ها مردم خیانت شما را فراموش نمی کنند.کاش آنقدر شهامت داشتید تا به جای قبول اشتباه خود صورت مسئله را پاک نمی کردید.

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:38  توسط یک خبرنگار  | 

10 سال است که کارم شده گزارش از مرگ و اعدام و تجاوز. 10 سال است وقتی از پشت بام به شهر می نگرم تمام فکرم درمورد جرایمی است که در این کلان شهر در حال رخ دادن است.گاهی با بعضی از خبرها خندیدم و گاهی نیز رو به گریه آوردم.قتل هایی را پوشش دادم که تا یک هفته به دنبال علتش بودم.

اما امروز نمی دانم بخندم یا گریه کنم.بخندم برای آزادی از اسارت یاگریه کنم برای مرگ.

دیروز صبح وقتی رفتم روزنامه غم رو می شد تو چهره همه بچه های گروه دید. صبحانه همین طور روی میز باز بود.اما کسی میل به خوردن نداشت.حتی کسی حال جواب سلام دادن هم نداشت. شهلا قرار بود صبح چهارشنبه اعدام شود. این خبری بود که آنها قبل از من شنیده بودند.همه شوکه شده بودند.عقربه های ساعت 10 صبح را نشان می داد که شهلا از زندان زنگ زد.شنیده بود که قرار است فردا صبح اعدام شود . می خواست تاییدش را بگیرد. هیچ کس جرات گفتن این موضوع را نداشت. بچه ها سعی کردن بهش امید بدند.

اما او مدت ها بود که خود را برای مرگ آماده کرده بود.

"تمام امیدم پای چوبه دار است. آنجا تلاش می کنم که رضایت خانواده لاله را بگیرم.اما اگر اعدام شدم حلالم کنید. اگر قرار باشد اعدامم کنن عصر منو می برن انفرادی. اگر تا سه بعد اظهر زنگ نزدم مطمئن باشید که انفرادی ام."

این آخرین جمله اش بود و گوشی رو قطع کرد.نگاه بچه ها به ساعت و گوشی تلفن بود. چهار بود و شهلا زنگ نزد.دیگر امیدی نبود. یکی از بچه ها به خواهر لاله زنگ زد. امید داشتیم آنها رضایت بدهند.اما وقتی او با قاطعیت گفت اعدام می خواهیم گرد مرگ را در تحریره پاشیدند.

شب موقع خواب فکرم پیش شهلا بود او تا 5 صبح تا انفرادی چه کار می کرد. چقدر لحظه ها برایش سنگین بوده. با اینکه برای مرگ آماده بود اما ثانیه شماری برای دیدن چوبه دار سخت بود.ساعت چهار صبح خبرنگارها خانواده شهلا و تعدادی از هنرمندان خودشان را به مقابل زندان اوین رساندند تا آخرین تلاش ها برای نجات شهلا انجام شود.

اولیای دم با یک پرشیای سفید خود را به محل اجرای حکم رساندند.خانواده شهلا خود را در مسیر ماشین قرار داده و آخرین التماس ها را کردند.اما بازهم بی نتیجه بود.ساعت 5 و 40 دقیقه تلخترین خبر را شنیدیم. شهلا اعدام شد.او آخرین لحظات با گریه و زاری از مادر لاله خواست تا از قصاص بگذرد اما برادر لاله چهار پایه را کشید و مظهر عشق و علاقه هم به دار کشیده شد.

روحش شاد

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 17:13  توسط یک خبرنگار  | 
جزییات تیر اندازی امشب

در حوالی میدان هلال احمر

و شهادت مامور پلیس آگاهی

 رااینجا بخوانید.

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 22:53  توسط یک خبرنگار  | 
چقدر راحت از كنار اتفاقات مي گذريم. بعضي حوادث تلخ برايمان عادي شده است. ديگر زنگ ها به صدا در نمي آيد.

هر روز در صفحه حوادث روزنامه ها با اخبار تلخي از قتل تجاوز سرقت و ... روبه رو مي شويم.اخباري تلخ كه فقط براي چند ثانيه يا نهايتا چند دقيقه فكرمان را مشغول مي كند. روزنامه را تا كنار مي گذاريم اين موضوع از ذهنمان پاك مي شود.

اين هفته براي ماجرايي رفتم به رشت. قتل اعضاي يك خانواده و دستگيري قاتلان.

جنايت كه هولناك بود. اما هولناكتر از آن سن قاتلان بود.

پسر 16، 17 و 25 ساله قاتلان سه عضو اين خانواده بودند.آنها با اين سن كم جنايتي فجيع را رقم زدند. جنايتي كه تا 38 روز پليس از قاتلان آن سرنخي نداشت. و تنها اشتباه يكي از قاتلان براي خرج كردن چك هاي سرقتي پليس را به آنها رساند.

اين خبر شايد تا چند روز خبر داغ صفحه حوادث باشد اما به زودي فراموش خواهد شد و كسي به اين فكر نمي كند چرا سه پسر در اين سن مرتكب قتل شدند.

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 13:49  توسط یک خبرنگار  | 
هر دم از این باغ بری می رسد........................

 مانده بودم خبر تجاوز مردی در یکی از شهرهای قزوین به دختر 2 ماهه اش را چگونه چاپ کنم که از دادسرای جنایی خبری هولناکتر شنیدم.

پسر جوانی به دختر 16 ماهه همسایه تجاوز کرده است.

نوزاد سریع به بیمارستان انتقال یافت اما به علت شدت....... جان باخت.

حالا بیایم به تار موی دختر گیر بدیم.

جنایت یعنی این.

نه اینکه دختر و پسرامون با هم در پارک نشستند و صحبت می کنند.

نه اینکه چند تار موی دختری از زیر روسری اش بیرون آمده.

بیاییم ذهن بیمار جامعه را درمان کنیم.

آقای رهبر، رییس فراکسیون روحانیون مجلس  تغییر نام گشت ارشاد به گشت حقوق شهرندی پاک کردن صورت مسئله است و آن را با افتخار اعلام نکنید.

از شما به عنوان یک روحانی می پرسم ریشه این تجاوزات کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 1:31  توسط یک خبرنگار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM